هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

293

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

( 1 ) قبايل كعب و كلاب چه كردند ؟ گفت : هيچ‌كس از آنها در كنار ما حضور نيافت . گفت : شجاعت و كوشش در اينجا حاضر نيستند ، اگر روز والائى و برترى بود كعب و كلاب از آن غايب نمىشدند . كاش شما هم كار كعب و كلاب را مىكرديد . سپس پرسيد : چه كسانى از شما در اينجا حضور يافته‌اند ؟ گفتند : عمرو بن عامر و عوف بن عامر . گفت : آن دو ، دو ترسو هستند كه نه سود مىدهند و نه زيان مىرسانند . گفتگو ميان ايشان در گرفت و بر يك نظر همداستان نشدند . سرانجام مالك به او گفت : تو پير گشته‌اى و دانشت كهنه شده . آنگاه رو به سپاهيان كرده گفت : به خدا سوگند اگر مرا نافرمانى كنيد بر اين شمشير تكيه مىدهم تا از پشتم خارج شود . وى جوانى سىساله با اراده‌اى قوى و تصميمى برگشت‌ناپذير بود ، از اينرو مردم پيرويش كردند . دريد نيز با ايشان ماند و با وجود زيادى سال و آگاهيش از جنگها و كارزارها نظر آنها را رد نكرد . مالك به همراهانش فرمان داد به سوى بلنديها و پيچ و خم‌هاى حنين بروند . ( 2 ) هنگامى كه پيامبر ( ص ) از لشكرهائى كه براى جنگ با او آمده بودند آگاه گشت ، عبد الله بن حدرد اسلمى را روانه كرد و به او فرمان داد ناشناخته به ميان لشكرهاى دشمن برود و دربارهء ايشان اطلاعاتى براى او بياورد . وى رفت و وارد ايشان شد و بر شمار و تجهيزات و پافشاريشان بر جنگ با پيامبر آگاه شد . پيامبر در اين هنگام سرگرم آماده‌سازى نيروها بود و مسلمانان را به پيكار با هوازن و همدستانش و شكيبائى و پايدارى تشويق مىنمود . عبد الله به نزد پيامبر بازگشت و او را از وضعيت دشمن آگاه ساخت . پيامبر ( ص ) عمر بن خطاب را خواست و او را از اطلاعاتى كه عبد الله بن حدرد با خود آورده بود آگاه ساخت . عمر گفت : اى رسول خدا عبد الله بن حدرد به تو دروغ مىگويد . عبد الله بنا به روايت طبرى و ابن هشام و ديگران به وى پاسخ داد : اى عمر اگر تو سخن مرا دروغ مىشمارى بسيار حق‌هاست كه دروغ شمرده‌اى . عمر گفت : اى رسول خدا آيا آنچه را ابن حدرد مىگويد نمىشنوى ؟ پيامبر براى تعديل حالت پيش آمده ميان آن دو فرمود : اى عمر